سلام عسلک من
ماه پيش فکر ميکردم اين ماه تو همين روزا عمل ميکنم ...شايد اگه عمل کرده بودم تو دل ماماني بودي ..ولي افسوس
ديروز با بابايي خيلي خوش گذشت ولي حيف که اخرش تمام خوشيهامو بهم ريخت...
ديدي وقتي بابايي داشت با تلفن حرف ميزد چقدر صداي بچه ميومد صداهايي که من طاقت شنيدنشونو نداشتم
اشک تو چشام جمع شد و جاي خالي تو رو بيشتر حس کردم...دويدم تو دستشويي ودر قفل کردم و هر چي سعي کردم جلوي اشکامو بگيرم نشد که نشد...
بابايي الکي به مامانش گفت مامان صدات نمياد و تلفن رو قطع کرد وهي در زد و گفت در رو باز کن ...
و من به ناچار در و باز کردم اومد تو و منو بغل کرد و من بيشتر گريه کردم به من گفت اخه تو چرا انقدر ضعف نشون ميدي و من گفتم اره من ضعف دارم ميفهمي ...
بابايي عصباني شد ....ميدونم دل اونم شکست
و من فقط گريه کردم گريه گريه...
|
+| نوشته شده توسط
مامان منتظر در پنجشنبه چهارم مهر 1387
|