تبليغاتX
برای عسلکم
 
انگاري تمام درها برامون بسته است...

هر جا براي به دست آوردنت ميريم يه سنگي جلوي پامون ميندازن...

خدايا اين عادلانه نيست

|+| نوشته شده توسط مامان منتظر در جمعه بیست و هفتم دی 1387  |
 ...
سلام عسلکم عزيزم

کاش ميدونستم الان کجايي...

چند وقتي که فکرايي تو سر ماماني و بابايي کاش خدا تو اين راه بهمون کمک کنه...

هر کاري ميکنيم تا تو رو به دست بياريم من مطمئنم تو سال ديگه پيش مايي...

وقتي خاطرات مامانايي که واسه ني ني هاشون مينويسن رو ميخونم نا خداگاه اشک تو چشام جمع ميشه و هر لحظه نبودنت واسم غير قابل تحمل....

خدايا کاش ميفهميدي چقدر سخته...

عسلک منم همش فکر ميکنم تو يه دختر نازي

با يه پوست گندمي موهاي مشکي و چشاي سبز تو دختر روياهاي مني کاشکي زود بياي بغلم

 

|+| نوشته شده توسط مامان منتظر در جمعه نوزدهم مهر 1387  |
 خدايا کمکون کن

معبودم، چگونه بخوانم تو را و من، منم ؟ و چگونه قطع کنم اميدم از تو و تو تويی ؟
تويی معبودم؛ زمانيکه نخواستم از تو پس عطا فرمودی به من؛ پس کيست آنکه درخواست کنم عطا کند مرا ؟
معبودم؛ هرگاه نخواندم ترا پس اجابتم کردي؛ پس کيست آنکه بخوانم پس جوابم بدهد ؟
معبودم؛ هرگاه زاری نکردم بسويت بر من رحم کردي؛ پس کيست که زاری کنم به سويش تا رحم کند بر من ؟
معبودم چنانکه دريا را از برای موسی عليه السلام شکافتی و نجات دادی او را ميخواهم از تو که رحمت فرستی بر محمد و آل او و اينکه مرا نجات دهی از آنچه من در آنم و گشايش دهی به من گشايش زود نه دير. بفضل و رحمت خودت ای رحيم ترين رحم کنندگان.

خدایا دیگه طاقتم تمومه....................................

عسلک من چرا  نمياي پيش ماماني و بابايي

|+| نوشته شده توسط مامان منتظر در شنبه سیزدهم مهر 1387  |
 
سلام عسلک من

ماه پيش فکر ميکردم اين ماه تو همين روزا عمل ميکنم ...شايد اگه عمل کرده بودم تو دل ماماني بودي ..ولي افسوس

ديروز با بابايي خيلي خوش گذشت ولي حيف که اخرش تمام خوشيهامو بهم ريخت...

ديدي وقتي بابايي داشت با تلفن حرف ميزد چقدر صداي بچه ميومد صداهايي که من طاقت شنيدنشونو نداشتم

اشک تو چشام جمع شد و جاي خالي تو رو بيشتر حس کردم...دويدم تو دستشويي ودر قفل کردم و هر چي سعي کردم جلوي اشکامو بگيرم نشد که نشد...

بابايي الکي به مامانش گفت مامان صدات نمياد و تلفن رو قطع کرد وهي در زد و گفت در رو باز کن ...

و من به ناچار در و باز کردم اومد تو و منو بغل کرد و من بيشتر گريه کردم به من گفت اخه تو چرا انقدر ضعف نشون ميدي و من گفتم اره من ضعف دارم ميفهمي ...

بابايي عصباني شد ....ميدونم دل اونم شکست

و من فقط گريه کردم گريه گريه...

 

|+| نوشته شده توسط مامان منتظر در پنجشنبه چهارم مهر 1387  |
 
 دلم شکست

خدايا ميدوني چقدر انتظار سخته

قرار بود هر وقت پريود شدم برم پيش دکتر عسلکم

اخه قرار بود اين ماه اي يو اي کنيم

ولي با اين هزينه اي که دکتر برامون فرستاد پشيمون شديم... ماماني هر چند که در آرزوي داشتن تو ام...اما...

اين ماه  هم تو نيومدي پيشمون ولي ما بازم هم منتظرت ميمونيم عسل من

|+| نوشته شده توسط مامان منتظر در جمعه بیست و دوم شهریور 1387  |
 
ميدوني چند ساله منتظريم

منتظر تو کوچولو

هر ماه ميگيم ماه ديگه واين ماها رو هم ديگه داره ۵ سالي ميشه...

پس کي مياي پيش ماماني و بابايي

ما همچنان منتظريم

 

|+| نوشته شده توسط مامان منتظر در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387  |
 
 
بالا